کدامين سو
مثل همیشه می گذرد٬روزها را می گویم.خبری نیست.من هر روز صبح از خواب بیدار می شوم و شب هنگام نیز آسوده میخوابم.اتفاق خاصی نمی افتد.چه در عراق بمب منفجر بشود٬ چه در پاکستان٬چه افغانستان٬ چه هر جای لعنتی دیگری که خاک می شود...پاک می شود٬ در یک لحظه. هیچ فرقی نمی کند.هیچ. هر روز صبح٬ خورشید از گوشه ای بیرون می زند و شب هنگام٬ از گوشه ای دیگر دور می شود...حال می خواهد مشرق باشد یا مغرب......مهم این است که٬ گم می شود٬که البته تصحیح میکنم که٬ آن هم فرقی نمی کند...فقط تاریک می شود....شب می آید.اصلا شبها -که گم می شود نور-انگار بهتر است.اصلا لعنت به این نوری که با گم شدنش این همه سیاهی و سردی می آورد.این بار فرقی میکند انگار.گم شدنش را می گویم! تاریک که میشود ٬ کسی از دیده شدنش خجالت نمی کشد.اصلا همین جاست که همه یکسان میشوند.این برابری لعنتی! نور که باشد٬ همه چیز پیدا میشود.یکی به آسمان می رود٬ دیگری به زمین.یکی مثل من هم ٬معلق در فضا ٬ هی دور خودش پرسه می زند و گاه آنچنان در خیالش فرق می کند که به آسمان هفتم هم می رسد ( و کسی چه میداند شاید بیشتر..خیال است دیگر...پر می زند) و گاه نیز آنچنان با سر بر خاک می خورد٬که یاد هر چه آسمان هفتم و هشتم و...را یکجا بالا می آورد. مهم نیست. باز هم٬فرقی نمی کند و هر روز صبح بیدار می شود و بعد٬ روز می شود و چند تا آدم هم کشته می شوند و چند تا آدم هم قاتل می شوند و چند تا هم زیر ما شین له می شوند و چند تا هم از سرما یخ می زنند و از گرسنگی می میرند.مگر فرقی هم می کند؟ قانون لعنتی طبیعت و کائنات مگر جز این است؟که آخرش یه<< بزرگ میشی یادت میره>> می ما ند و هیچ....که این هیچ هم وا قعی است.و من .. و تمام امثال من...فراموش می کنیم و صبح از خواب بلند می شویم و شب هم به خواب می رویم...آسوده. به همین راحتی....بی هیچ تفاوت لعنتی ای! زندگی چقدر عجیب است.لحظه ای شفاف و لحظه ای دیگر مات.چیزی که هم خودم آن را می سازم٬ هم به من تحمیل می شود٬ بنیانش را جهان به من ارائه میکند٬ولی آن را از من میدزدد.با رویدادها ساییده ٬ پراکنده٬ شکسته و بریده می شود٬و باز یگانگی خود را به چنگ می آورد.چقدر سنگین است و تا چه حد ناپایدار. همین تناقض هایند که موجب این همه بد فهمی می شوند. سیمون دوبوآر آنچنان دور شده ای یا شاید دور شده ام از تو٬ که نیستی در هیچ حسی ...نگاهی ...اندیشه ای...و ظلماتی جایت را پر کرده است٬ آنسان که هیچگاه نبوده ای...ظلماتی که ناقوس مرگ می زند و هر لحظه را پر می کند از اضطراب و التهابی سر شار از نبودنت . باورت اما سخت است انگار. و در تلاطم سیل خروشان لحظه ها٬ که گم می کند وجودی جاری را در خود...تو نیست تر از قبل می شوی...و من آنچنان در نبودنت دست و پا می زنم ٬در جستجوی ذره ای وجود گرم تو...که پاهایم سست می شود و دستهایم از تلاش دست می کشند..آنی...گاهی...و يا شاید برای همیشه.و من متاسفم...من جدا متاسفم از این لحظه های نبودنت و از این روز های سیاه تر از سیاه بی تو... بدون تو..تویی که روشن تر از هر لحظه بودی برایم... و امروز...در این لحظه های جاری...تو نیستی...و این یک حقیقت ساده است...تو نیستی و انگار هیچ وقت نبوده ای و نخواهی آمد... اما..............جایت خالیست. و این جای خالی توست... که مرا تا اعماق جانم سو گوار کرده است. .................................................... یک لحظه ی گرم... پاییز را دوست دارم زمستان را اما بیشتر....همین سرمایش را دوست دارم...سرمایی کرخ کننده. گرمای یک لیوان نسکافه ی داغ در یک شب سرد.. در اتاقی تاریک٬ و با چراغی کوچک-فقط- در اطرافم...نقطه ای روشن در تاریکی......و صدای سه تار خموشانه ی لطفی ٬ در سکوت بی نهایت نیمه شب.....دیوانه ام می کند. این لحظه را دوست دارم...............................بی نهایت. به من بگویید فرزانگان رنگ بوم و قلم چگونه خورشیدی را تصویر می کنید که ترسیمش سراسر خاک را خاکستر نمی کند؟ (حسین پناهی) تاب می خورم میان کفر و ایمان٬ و باورهایم از هیچ نشات میگیرند. سر گیجه دارم. روحم دارد می میرد. باد سردی تمام باورهای گذشته را با خود برده است. زندگی در هیچ هیچ در هیچ دنیایی است برای خودش.. وذهنی دوار.... چقدر ذهنم پرسه می زند..ذهن است آیا؟یا که هیچ است ٬باز هم... گیج میرود روحم...ذهنم...خودم. اگر باشم٬اگر هستم... تنها.. سرگیجه دارم.

| Design By : Night Skin |

